خانم "یاروس" با ذوق زدگی آشکاری وارد کلاس شد. او مدرس زبان انگلیسی در کالج سیلوانیا یکی از کالجهای وابسته به دانشگاه ایالتی پورتلند است. او منتظر نماند تا کسی از او دلیل این خوشحالیاش را بپرسد. "من به عنوان معلم زبان انگلیسی در مقطع ابتدایی پذیرفته شدهام." معلمی در دبستان و این همه شوق؟ خانم یاروس توضیح داد که او دو سال پیش در یک دوره یکساله "مهارتهای آموزش به کودکان" شرکت کرده و پس از پایان دوره تقاضای خود را برای معلم شدن تقدیم کرده است و اینک پس از یکسال با تقاضای او موافقت شده است. او ادامه داد که "سورپرایز" شده چون چندان به پذیرفته شدن امیدوار نبوده است. توضیح اینکه برای معلم شدن در ایالات متحده علاوه بر تحصیلات دانشگاهی٬ گذراندن دوره صلاحیت تدریس نیز ضروری است. معلمان در اینجا اکثرا دارای درجه تحصیلی دکترا و کارشناسی ارشد هستند.
خانم "یاروس" مدرس و همکار رسمی کالج سیلوانیا است٬ او فارغ التحصیل کارشناسی ارشد آموزش زبان انگلیسی است کار راحتی دارد و حقوق خوبی هم دریافت می کند. با توجه به اینکه کار او از منظر حرفه ای در دبستان...
ادامه مطلب
۱
"یک چند به کودکی به استاد شدیم یکچند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو ما را چه رسید از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم"
از سال ۱۳۵۷ عادت کرده بودم که هر پائیز اول مهر به کلاس بروم. این کلاس رفتنها از بازیگوشی در کودکستان شروع شد و اگر چه با اسمهای مختلف و با نقشهای متفاوت اما همچنان بازیگوشانه در مقاطع دیگر ادامه یافت. ۳۰ سال بیوقفه و بدون تغییر پائیز را به شیوهای خاص ادراک کردن٬ زمان کوتاهی برای تثبیت یک عادت نیست. من به این عادت خو گرفته بودم و همین خو گرفتن آن را به مثابه جزیی از وجود من درآورده بود . جزیی که هیچگاه به لحظه فقدان آن نمیاندیشی چون گمان میبری این نه عادتی موقتی و عرضی٬ که دائمی و ذاتی توست. اینک من ماندهام و فقدان جزیی از وجودم که دیگر همراه من نیست.
۲
فکر میکنم بازنشستهگان حسی مشابه این را داشته باشند. کاش از آقای مرادپور پرسیده بودم. بازنشستگی پیش از موعد چطور؟ اما من بازنشست نشدهام٬ من بلاتکلیفم. قبل از آمدن تلاش زیادی کردم تا اداره آموزش و پرورش کردستان را برای بازخریدی سنوات خدمتیم مجاب کنم٬ اما ناکام ماندم. سپس برای اخذ مرخصی بدون حقوق اقدام کردم اما با آن هم موافقت نشد. میدانستم که بلاتکلیفی مرا آزار خواهد داد٬ اما تلاشهایم برای روشن شدن وضعیتم تا زمانی که در ایران بودم و پس از آن هم تلاش دوستانم در این رابطه به لطف از ما بهتران ناکام ماند. آنچه از آن میترسیدم به سرم آمد٬ بلاتکلیف شدم. من هنوز معلمم و اینک آغاز پائیز است٬ اما من ماندهام بدون ابلاغ٬ بدون مدرسه٬ بدون دانشآموز٬ بدون همکار و بدون اتاق دفتر و بهانه ای برای یک بحث داغ و یا حتی روایت هزارباره رانندگی "مامه حسین" و چای داغ را با ولع خوردن.
۳
"در غرب هیچ خبری نیست" نه بحثی از بیانیه ی تازه شورای هماهنگی٬ نه روز جهانی معلم٬ نه بازی انتخابات و نه فاجعه در خطر بودن جان ۸۲ زندانی سیاسی و مدنی در اعتصاب کورد و ... نه اینجا هیچ خبری نیست.
البته هنوز پائیز شروع نشده است... من نه ابلاغ گرفتهام و نه حتی به مدرسه رفتهام. اگر پائیز بیاید من در مدرسه همه این بحثها را با دوستان و همکارنم مطرح خواهم کرد. آری حتما این کار را خواهم کرد.
من هنوز منتظر شروع پائیز و ماه مهر هستم . در اینجا و برای من نه مهر شروع شده است و نه پائیز آمده است... اگر این تابستان طولانی را پایانی باشد...